محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1908
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عطيه گويد : دانيال از پس بخت نصر در سواحل ايران بود و چون مرگش در رسيد و از مردم اطراف خويش كس را بر اسلام نديد كتاب خدا را از منكران و ناباوران دريغ داشت و آن را به خداى خويش سپرد و به پسر خود گفت : « سوى ساحل دريا شو و اين كتاب را در آن انداز » گويد : « كتاب را بگرفت و حيفش آمد و به مقدار رفت و بازگشت ، غايب ماند و گفت : « انداختم » گفت : « وقتى فرو رفت دريا چه شد ؟ » گفت : « چيزى نديدم » دانيال به خشم آمد و گفت : « به خدا آنچه را گفتهام انجام نداده اى » پسر از پيش وى برفت و همانند بار اول عمل كرد و باز آمد و گفت : « انداختم » گفت : « وقتى كتاب فرو رفت دريا را چگونه ديدى ؟ » گفت : « موج زد و متلاطم شد » دانيال سختتر از بار پيش خشم آورد و گفت : « به خدا هنوز آنچه را گفتهام انجام نداده اى » آنگاه به پسر تاكيد كرد كه بار سوم كتاب را به دريا افكند . پسر به ساحل دريا رفت و كتاب را به دريا افكند كه دريا بشكافت و زمين نمايان شد و بشكافت و نورى بر آمد و كتاب در نور فرو رفت ، آنگاه زمين بسته شد و آب به هم رسيد . و چون بار سوم پسر پيش دانيال آمد از او پرسيد و خبر را با وى بگفت كه گفت : « اكنون سخن راست آوردى » دانيال در شوش بمرد و مردم به بركت پيكر او باران مىخواستند چون مسلمانان شوش را بگشودند پيكر را پيش آنها آوردند اما به دست مردم باقى نهادند و چون ابو سبره از آنجا سوى جنديشاپور رفت ، ابو موسى در شوش اقامت گرفت و دربارهء